|
|
|
|||||||
| ثبت نام | آلبوم تصاویر | راهنما | فهرست کاربران | تقویم | جستجو | ارسالهاي امروز | نشانه گذاري انجمن ها به عنوان خوانده شده |
| فروشگاه اینترنتی | کتابخانه الکترونیکی | تبلیغات | وارز دانلودسنتر | نقشه انجمن ها/RSS | وبلاگ دوستان | وبلاگ مدیریت |
ثبت نام سریع
|
تبلیغات |
![]() |
![]() |
|
|
ابزارهای موضوع | نحوه نمایش |
|
|
#1 |
![]() |
دهاتی
ساده بگم دهاتی ام اهل همین نزدیکیا همسایه روشنی و هم خونه تاریکیا ساده بگم ساده بگم بوی علف میده تنم هنوز همون دهاتیم با همه شهری شدنم باغ غریب ده من گلهای زینتی نداشت اسب نجیب ده من نعلای قیمتی نداشت اما همون چهار تا دیوار با بوی خوب کاگلش اما همون چن تا خونه با مردم ساده دلش برای من که عکسمو مدتیه تو آب چشمه ندیدم برای من که شهریم از اون هوا دل بریدم دنیاییه که دیدندش اگرچه مثل قدیما راه درازی نداره اما می دونم که دیگه دنیای خوب سادگی به من نیازی نداره
__________________
وطنم وطنم وطنم ببري با هشتاد ضربه شلاق وطنم ... |
|
|
|
| کاربر مقابل از koroshkabir برای ارسال مفید تشکرکرده است: | ALI (04-31-1387) |
| تبلیغات | |
|
|
#2 |
![]() |
شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت که در این وصف زبان دگری گویا نیست بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما غزل توست که در قولی از آن ما نیست تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست شب که آرام تر از پلک تو را می بندم در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست این که پیوست به هر رود که دریا باشد از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست
__________________
وطنم وطنم وطنم ببري با هشتاد ضربه شلاق وطنم ... |
|
|
|
| کاربر مقابل از koroshkabir برای ارسال مفید تشکرکرده است: | ALI (04-31-1387) |
|
|
#3 |
![]() |
غزلی چون خود شما زیبا
با غروب این دل گرفته مرا می رساند به دامن دریا می روم گوش می دهم به سکوت چه شگفت است این همیشه صدا لحظه هایی که در فلق گم شدم با شفق باز می شود پیدا چه غروری چه سرشکن سنگی موجکوب است یا خیال شما دل خورشید هم به حالم سوخت سرخ تر از همیشه گفت : بیا می شد اینجا نباشم اینک ‚ آه بی تو موجم نمی برد زینجا راستی گر شبی نباشم من چه غریب است ساحل تنها من و این مرغهای سرگردان پرسه ها می زنیم تا فردا تازه شعری سروده ام از تو غزلی چون خود شما زیبا تو که گوشت بر این دقایق نیست باز هم ذوق گوش ماهی ها
__________________
وطنم وطنم وطنم ببري با هشتاد ضربه شلاق وطنم ... |
|
|
|
|
|
#4 |
![]() |
اما من آن مورم که همواره به دنبال رسیدن بود
در گوشه ای از آسمان ابری شبیه سایه ی من بود ابری که شاید مثل من آماده ی فریاد کردن بود من رهسپار قله و او راهی دره تلاقی مان پای اجاقی که هنوزش آتشی از پیش بر تن بود خسته مباشی پاسخی پژوک سان از سنگ ها آمد این ابتدای آشنایی مان در آن تاریک و روشن بود بنشین ! نشستم گپ زدیم ام نه از حرفی که با ما بود او نیز مثل من زبانش در بیان درد الکن بود او منتظر تا من بگویم گفتنی های مگویم را من منتظر تا او بگوید وقت اما وقت رفتن بود گفتم که لب وا می کنم با خویشتن گفتم ولی بعضی با دستهای آشنا در من بکار قفل بستن بود و خیره بر من من به او خیره اجاق نیمه جان دیگر گرمایش از تن رفته و خکسترش در حال مردن بود گفتم : خداحافظ کسی پاسخ نداد و آسمان یکسر پوشیده از ابری شبیه آرزوهای سترون بود تا قله شاید یک نفس باقی نبود اما غرور من با چوبدست شرمگینی در مسیر بازگشتن بود چون ریگی از قله به قعر دره افتادم هزاران بار اما من آن مورم که همواره به دنبال رسیدن بود
__________________
وطنم وطنم وطنم ببري با هشتاد ضربه شلاق وطنم ... |
|
|
|
|
|
#5 |
![]() |
از هر طرف نرفته به بن بست می رسیم
با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو باشد که خستگی بشود شرمسار تو در دفتر همیشه ی من ثبت می شود این لحظه ها عزیزترین یادگار تو تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من می خواستم که گم بشوم در حسار تو احساس می کنم که جدایم نموده اند همچون شهاب سوخته ای از مدار تو آن کوپه ی تهی منم آری که مانده ام خالی تر از همیشه و در انتظار تو این سوت آخر است و غریبانه می رود تنهاترین مسافر تو از دیار تو هر چند مثل اینه هر لحظه فاش تو هشدار می دهد به خزانم بهار تو اما در این زمانه عسرت مس مرا ترسم که اشتباه بسنجد عیار تو
__________________
وطنم وطنم وطنم ببري با هشتاد ضربه شلاق وطنم ... |
|
|
|
|
|
#6 |
![]() |
خوشا هر آنچه که تو باغ باغ می خواهی
زمانه وار اگر می پسندیم کر و لال به سنگفرش تو این خون تازه باد حلال مجال شکوه ندارم ولی ملالی نیست که دوست جان کلام مناست در همه حال قسم به تو که دگر پاسخی نخواهم گفت به واژه ها که مرا برده اند زیر سوال تو فصل پنجم عمر منی و تقویمم بشوق توست که تکرار می شود هر سال ترا ز دفتر حافظ گرفته ام یعنی که تا همیشه ز چشمت نمی نهم ای فال مرا زدست تو این جان بر لب آمده نیز نهایتی ست که آسان نمی دهم به زوال خوشا هر آنچه که تو باغ باغ می خواهی بگو رسیده بیفتم به دامنت ‚ یا کال ؟ اگر چه نیستم آری بلور بارفتن مرا ولی مشکن گاه قیمتی ست سفال بیا عبور کن از این پل تماشایی به بین چگونه گذر کرده ام ز هر چه محال ببین بجز تو که پامال دره ات شده ام کدام قله نشین را نکرده ام پامال تو کیستی ؟ که سفرکردن از هوایت را نمی توانم حتی به بالهای خیال
__________________
وطنم وطنم وطنم ببري با هشتاد ضربه شلاق وطنم ... |
|
|
|
|
|
#7 |
![]() |
این سیب که ناچیده به دامان تو افتاد
من با غزلی قانعم و با غزلی شاد تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد ویرانه نشینم من و بیت غزلم را هرگز نفروشم به دو صد خانه ی آباد من حسرت پرواز ندارم به دل آری در من قفسی هست که می خواهدم آزاد ای بال تخیل ببر آنجا غزلم را کش مردم آزاده بگویند مریزاد من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد آرام چه می جویی از این زاده ی اضداد ؟ می خواهم از این پس همه از عشق بگویم یک عمر عبث داد زدم بر سر بیداد مگذار که دندانزده ی غم شود ای دوست این سیب که ناچیده به دامان تو افتاد
__________________
وطنم وطنم وطنم ببري با هشتاد ضربه شلاق وطنم ... |
|
|
|
|
|
#8 |
![]() |
بارانی
با همه ی بی سر و سامانی ام باز به دنبال پریشانی ام طاقت فرسودگی ام هیچ نیست در پی ویران شدنی آنی ام آمده ام آن لحظه ی توفانی ام دلخوش گرمای کسی نیستم آماده ام تا تر بسوزانی ام آمده ام با عطش سالها تا تو کمی عشق بنوشانی ام ماهی برگشته ز دریا شدم تا که بگیری و بمیرانی ام خوبترین حادثه می دانمت خوبترین حادثه می دانی ام حرف بزن ابر مرا باز کن دیرزمانی است که بارانی ام حرف بزن حرف بزن سالهاست تشنه ی یک صحبت طولانی ام
__________________
وطنم وطنم وطنم ببري با هشتاد ضربه شلاق وطنم ... |
|
|
|
|
|
#9 |
![]() |
گفتگو
می پرسد از من کسیتی ؟ می گویمش اما نمی داند این چهره ی گم گشته در ایینه خود را نمی داند می خواهد از من فاش سازم خویش را باور نمی دارد ایینه در تکرار پاسخ های خود حاشا نمی داند می گویمش گم گشته ای هستم که در این دور بی مقصد کاری بجز شب کردن امروز یا فردا نمی داند می گویمش آنقدر تنهایم که بی تردید میدانم حال مرا جز شاعری مانندمن تنها نمی داند می گویمش ‚ می گویمش ‚ چیزی از این ویران نخواهی یافت کاین در غبار خویشتن چیزی از این دنیا نمی داند می گویمش ‚ آنقدر تنهایم که بی تردید می دانم حال مرا جز شاعری مانند من تنها نمی داند می گویم و می بینمش او نیز با آن ظاهر غمگین آن گونه می خندد که گویی هیچ از این غمها نمی داند
__________________
وطنم وطنم وطنم ببري با هشتاد ضربه شلاق وطنم ... |
|
|
|
|
|
#10 |
![]() |
شبهای شعر خوانی من بی فروغ نیست
گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم حتی اگر به دیده رویا ببینیم من صورتم که به صورت شعرم شبیه نیست بر این گمان مباش که زیبا ببینم شاعر شنیدنی ست ولی میل توست آماده ای که بشنوی ام یا ببینیم این واژه ها صراحت تنهایی من اند با این همه مخواه که تنها ببینیم مبهوت می شوی اگر از روزن ات شبی بی خویش در سماع غزل ها ببینیم یک قطره ام و گاه چنان موج می زنم در خود که ناگزیری دریا ببینیم شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست اما تو با چراغ بیا تا ببینیم
__________________
وطنم وطنم وطنم ببري با هشتاد ضربه شلاق وطنم ... |
|
|
|
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان) | |
| ابزارهای موضوع | |
| نحوه نمایش | |
|
|
موضوعات مشابه
|
||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| زمين شناسی ساختمانی و تکتونیک | bb | علوم زمین | 4 | 09-10-1387 18:20 |
| سلول های بنیادی از مغز استخوان تا موی سر | bb | پزشکی | 2 | 08-09-1387 16:25 |
| سیمای حضرت امیر در مثنوی | SOROOSH | ادبیات | 0 | 01-12-1387 19:48 |
| نكات آمار و احتمال | c0rd3r | ریاضیات | 0 | 12-20-1386 17:23 |
| یکی به اینا جواب بده | bb | گفتگوی علمی ومباحث متفرقه | 0 | 08-27-1386 21:59 |
P30lords forum | P30lords forum map | P30lords forum Tag | P30lords site
انجمن نرم افزار،سخت افزار،موبایل،فیلم،دانلود،ورزشی،علمی،تفریحی،لیگ فانتزی،دانلود،کتاب،ترینر و رمز بازی،بازی