چیزی تا سالگرد پدربزرگ عزیزم نمونده .
سحرگاه ماه رمضون 86 ! پدربزرگ مهربونی که حتی از پدر خودم فداکارتر بود. کسی که آرزوها براش داشتم و اون رفت تا منم آرزوهامو به گور ببرم ....
============
درست دو-سه ماه پیش بود که برای جمع کردن وسایل باباجون که جراح و پزشک متخصص بود به مطبش رفتیم؛ همراه مامانم و خواهرم. توی اسبابش چشممون به چند ورق روزنامه کهنه و قدیمی افتاد که از قضا به بابا بزرگ مربوط می شد. داستان جوونی که گردنش توسط صمیمی ترین دوستش با همدستی زنش بریده میشه و باباجون جراح و پزشک معالجش بوده !!
تا همین چند وقت پیش من و سمیرا (خواهرم) دنبال آخر داستان بودیم و شماره بعدی "روزنامه خراسان" که این گزارش رو چاپ کرده بود. طوریکه تصمیم داشتیم به دفتر روزنامه زنگ بزنیم و با گزارشگرش صحبت کنیم (چون بابا رو می شناخت) حتی از اطرافیان هم پرسیدیم اما اونا هم در همین حد می دونستند که ظاهراً طرف حالش خوبه !!
قضیه شده بود مثه تو فیلمها !
ما دنبال پایان ماجرا بودیم و شاعد عینی هم حالا در خانه ابدیش !
============
هفته پیش بود که همون خبرنگار بعد از گذشت 40-50 سال اومد و داستان رو دوباره بازخونی کرد که در پست بعدی ماجرا رو براتون از زبون "آقای علی توپ ریز"، خبرنگار روزنامه واستون می نویسم
============
امیدوارم که خوشتون بیاد و فاتحه ای برای اون عزیز سفر کرده که اینطور برای مریضهاش دلسوز و زحمتکش بود نثارش کنید
ادامه ي مطلب...